تبليغاتX
گودال


گودال

ای انسان!تنها یک نکته آموختنی دارم: اندوه و پایان اندوه!

خدا، یک مفهوم معتبر است

آفرینش، یک مفهوم معتبر است

عشق، یک مفهوم معتبر است

و انسان ،

آیا یک مفهوم معتبر است؟؟؟


نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 21:3 توسط شهرزاد| |


انسان هم میتونه دایره باشه هم خط راست ،
انتخاب با خودته
تا ابد دور خودت بچرخی

و یا 

        تا بی نهایت ادامه بدی...

نوشته شده در سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 1:22 توسط شهرزاد| |

دستت را از دستهایم جدا کن

سرت را از روی شانه هایم بردار

و برای همیشه از کنارم برو .

برو که دیگر نمیخواهم عاشق بمانم

نمیخواهم دلتنگت شوم و در انتظارت بشینم

برو که دیگر اشکی در چشمانم نمانده که برای تو بریزد

خیلی خسته ام...

میخواهم با تنهایی باشم

تنها در گوشه ای بنشینم و با خود درد و دل کنم

برو.............

   برای همیشه

                فراموشم کن...!!!!

نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 16:34 توسط شهرزاد| |

زنگ بغضی در صدایم بود و نیست

چشمهایت آَشنایم بود و نیست

روزگاری شانه هایت مثل عشق

تکیه گاه گریه هایم بود و نیست

در کنار برکه ی چشمان تو

گوشه ای ، جایی برایم بود و نیست

یک نفر اینجا پر از مضمون عشق

منتظر تا من بیایم بود و نیست.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 20:36 توسط شهرزاد| |

 

وقتی برای اولین بار دیدم پای

یک تصویر نوشته شده بود

« بدون شرح » ،

بابام گفت : « یعنی تصویر

احتیاجی به توضیح نداره . »

ولی من هنوز هم فکر می کنم

« بدون شرح » یعنی

این یکی رو بیخیال شو !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 0:17 توسط شهرزاد| |

جاي خيالت

جز با خيالت پر نمي شود

در هر نگاه آشنا

و در هر خروش دريا

و در هر غروب زيبا

تو را مي بينم

اين خيال توست كه مرا از خود بيرون مي برد

و اين منم كه خيال مي شوم

و با تو مي آميزم....

 

نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 20:28 توسط شهرزاد| |

 

می گویند : « جوینده یابنده است .»

آری ، برای همین یک جوحه آنقدر سر به پوسته

تخم مرغ می زند تا آن را می شکافد ،

و به بیرون راه پیدا می کند .

و قطرات آب نیز آنقدر سر به درون کوزه می زنند ،

تا به بیرون تراوش کنند .

اما پرنده کوچک ما ،

که آزادی را از قباله ی وی دزدیده اند ،

خواست به تقلید جوجه و آب بپردازد ؛

شروع  به کوبیدن سر به قفس کرد ؛

اما به جای اینکه رها شود ،

                       ضربه مغزی شد و مُرد !

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 دی1389ساعت 11:38 توسط شهرزاد| |

 

 

  وقتی گفتم عشق را نمی فهمم ،

  طوری نگاهم کرد

  که انگار خودش می فهمد .

 

   

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت 17:25 توسط شهرزاد| |

 

در این دنیای دو روزه ،

معمولا یه روزش تعطیل است...!

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 19:59 توسط شهرزاد| |

حداقل فاصله برای

زیبا بودن

دوست داشتن

عشق ورزیدن

اعتقـاد داشتن

و ....

     چقدر است ؟؟؟؟؟؟؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ . ن : چـــقـــدره ؟؟؟

    

 

نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389ساعت 22:44 توسط شهرزاد| |

 

خورشید داشت تموم می شد

آن را جیره بندی کردند ؛

جیره ی ما افتاد به شبها !!!!!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:خیلی دوست دارم نظرت رو راجع به این پستم بدونم!!!!!!

نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت 18:26 توسط شهرزاد| |

امروز میخوام  یه داستان واستون تعریف کنیم:

یکی بود ، یکی نبود

18 سال پیش 1شهریور تو همین شهر اصفهون

 یه نی نی کوچولوی خیلی ضعیف و نحیف و سفید قرمزی بدنیا امد ...مامان و باباش خیلی خیلـــــــــــــی خوشحال شدن!

مامانی به خاطر نی نی درد داشت و بابا مامان رو دلداری میداد!

یهوووو یه خانم پرستاره  با یه نی نی اومد داخل و گفـــت:مباااااارکه!

نی نی یه دختره کوچولو موچولوئه

 بازم بابایی و مامانی  خیلــــــــــــــــی خوشحال شدن چون نه ماه انتظار به پایان اومده بود...

اونا نی نی رو آوردن خونه و خوابوندن تو تخت خوشگل و کوچولوی

دوتا آبجیای من خیلی خوشحال بودن چون یه آجی کوچولو پیدا کرده بودن مخصوصا آجی دومیه....

مامانی و بابایی تصمیم گرفتن اسم نی نی ریزه رو بزارن:شهرزاد

به خاطر به دنیا اومدن من یه جشن گرفتن و تموم فامیلا دعوت شدن! همه میرقصیدن آخه خوشحال بودن و کلی کادو و چیز میز واسه نی نی شهرزاد اوردن

روزهااااا و ماه هاااا و سال هاااا گذشت

من  بالاخره با همه مشکلا بزرگ شدم

رفتم مدرسه ودرس خوندم

خیلی زحمت کشیدم تا درسام تموم شد و  رفتم دانشگاه و ازین حرفا

آخرش 18سالم شد امروزم تولدمه!

دوس دارم ایندفعه با شما دوس جونیام جشن بگیرم.

خوشحال میشم تشریف ایناتونو بیارید

بوووووووووووووس

نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 3:48 توسط شهرزاد| |

 

گفتم : خوابم نمی بره ،

دکتره گفت: « به مشکلات فکر نکن ، چشماتو ببند ،

اون وقت خوابت می بره .»

اما خودش هم میدونست که این حرفا الکیه .

دیروز ، یه پری مهربون اومد و گفت :

« حرفای دکتر الکیه بیخیال شو ، چشماتو وا کن

و فقط به مشکلات فکر کن ،

یا دیوونه میشی یا مشکلات رو حل میکنی  و یا از فکر کردن

به مشکلات خسته میشی .

و در هر سه صورت خوابت می بره! »

 

نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389ساعت 15:42 توسط شهرزاد| |

 

شب قلبم رادر لیوان آب می گذارم ، می خوابم ؛

صبح ، آب لیوان سیاه شده .

قلب پاک را سر جایش می گذارم ،

و می روم....

می روم تا دوباره سیاهش کنم!!!

نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 21:0 توسط شهرزاد| |

 سخاوت نگاهت چه سر سختانه دلم را به بازي گرفت

 و چه عاشقانه بر من خيره شد.

  اما من.....

  سالهاست كه عشق را از پنجره ي نگاهم، به زمين افكنده ام!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 1:47 توسط شهرزاد| |

 

   معلم گفت :

  موضوع آزادی

  ناگهان همه دانش آموزان هم صدا گفتند :

  «اجازه آقا ! میشه بریم دستشویی !؟»

 

¤ نشریه قوقولی قوقو ¤

 

نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 21:54 توسط شهرزاد| |

 

    زمان...

 بس كند مي گذرد براي آنان كه در انتظارند ،

 بس تند مي گذرد براي آنان كه مي ترسند ،

 بس طولاني است براي آنان كه در اندوهند ،

 و بس كوتاه براي آنان كه سرخوشند؛

 اما ابدي است براي آنان كه عاشقند...!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: واسه ی تو چگونه است؟؟؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 23:18 توسط شهرزاد| |

 

   خدا جون دیگه تصمیم خودمو گرفتم

           میخوام بیام پیشــــــــــــت!!!

                       منتظرم باش!!

                                                باشـه؟؟

نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 23:40 توسط شهرزاد| |

 

 

 با سر انگشتان آرزو گیسوان خیال را که می بافی

گل تبسمی را که بر گوشه ی لبانت به یاد او نقش بسته ای ، بر آن سنجاق کن

و در مقابل آیینه بایست..  شاید دوباره باز ببینیش .

نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 15:37 توسط شهرزاد| |

          

             چشمام رو که وا کردم

              به بارون نگاه کردم ،

              بارون چکید روی سرم

              و جاری شد توی مخم ،

     حالا تا توی رختخواب دراز می کشم ، تنها چیزی که می شنوم

     صدای شالاپ و شولوپ بارونه توی سرم .

             من خیلی یواش قدم بر می دارم ،

              خیلی هم آهسته راه میرم ،

              نمی تونم بالانس بزنم ــ

                چون ممکنه لبریز بشم

      از چیز بی ربطی که الان گفتم عذر می خوام

      از وقتی بارون تو کله مه ، من مثل سابق نیستم .

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 0:24 توسط شهرزاد| |

 

سلااااام دوستای گلم

خوبین؟؟؟؟ خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟

بالاخره منم دانشجو شدم و  کنکورم و قبول شدم دانشگاه آزادمو میرم چون بهم نزدیک تره!

مرسی از دعاهای قشنگتون

دوستون دارم و برای پشت کنکوریا هم آرزوی قبولی دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:26 توسط شهرزاد| |

 

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 23:10 توسط شهرزاد| |

 

    در درونت صدايي هست

    كه همواره با تو چنين نجوا ميكند ،

    « حس مي كنم اين كار برايم عالي است ،

    مي دانم كه اين يكي درست نيست .»

    نه معلم ، نه واعظ ، نه پدر و مادر ، نه دوست ،

    و نه هيچ آدم عاقل ديگري ،

    نمي تواند در اين مورد تصميم بگيرد

    كه چه كاري براي تو درست است ؛

    فقط به صدايي كه درونِ تو سخن مي گويد

                                                             گوش فرا ده .

 

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 14:45 توسط شهرزاد| |

 

تولد تولد تولدم مبــــــــــــــــــــــــــــــارك!!

امروز يعني ۱ شهريور تولدمه!!!!!

ايشالله ۱۰۰۰۰۰۰ ساله شم!! 

شوخي كردم همون ۷۰ سال بسه آخه ديگه نميتونم كيك بخورم واسم سم ميشه  

شما هم بيايد تولدم خوش ميگذره هااااااااااااا 

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 23:59 توسط شهرزاد| |

 

    گربه گفت، «نمي بيني گربه ام من،

     هميشه هم گربه مي مونم من ؟

    چرا تعجب مي كني كه شب ها بيرون پرسه مي زنم من ؟

    چرا ناراحت ميشي وقتي ميو ميو مي كنم و دعوا مي كنم من؟

    چرا حالت به هم مي خوره از اينكه موش مي خورم من ؟

     گربه ام آخه من .»

 

     بچه گفت، «نمي بيني كه بچه ام من ؟

     چرا سعي مي كني كه مثل تو باشم من ؟

     چرا اذيت ميشي وقتي نمي خوام بيام بغلت من ؟

     چرا غصه ات ميشه وقتي توي چاله چوله شالاپ شولوپ مي كنم من ؟

     چرا وقتي اين كارها رو مي كنم، داد مي كشي سر من ؟

      بچه ام آخه من .»

 

    مامان گفت، «نمي بيني كه مامانم من ؟

    چرا سعي مي كني كه چيز ياد بدي به من ؟

    چرا سعي مي كني كه راه و رسم گربه ها رو درس بدي به من ؟

    چرا سعي ميي كني بگي « بچه ها اين جوري اند » به من ؟

    چرا مي خواي من رو صبور و آروم كني ؟ اون هم من !

     مامانم آخه من .»

    

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 22:8 توسط شهرزاد| |


Design By : RoozGozar.com

Specific
Others